نویسنده :
علی - ساعت ۸:٢۱ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٥
شعری از برتولت برشت
آهای هنر پیشه ها
شما هایی که در سالن های بزرگ روی صحنه می روید
زیر نور خورشید های مصنوعی و پیش روی صورت های خاموش
گاهی نگاه کنید به آن
تئاتری که صحنه اش خیابان است.
تئاتر هر روزه
معمولی و بی اجر و مزد،
اما زمینی و زنده،
برساخته از عبور و مرور آدم ها.
تئاتری که صحنه اش خیابان است.
این طرف،زن همسایه-
نقش صاحب خانه را بازی می کند.
ببین چه عالی پته اش را روی آب می ریزد:
ادای حرف زدنش را در مب آورد
که چگونه یکریز می بافد . می لافد
تا بحث به لوله ترکیده آب نکشد.
و پسر های جوان راببین
دم غروب،در پارک های شهر
ادا دختران خنده روی دم بخت را در می آورند
که با دست پس می زنند و با پا پیش می کشند.
آن طرف،مستی هست
نقش کشیش محل را بازی می کند
و به بدبخت ترینمان
وعده باغ های خرم بهش می دهد.
پرجوش و پر خروش،تئاتر خیابان:
به درد بخور ور ارزش.
این آدم های کوچه و خیابان
مثل طوطی و میمون نیستند،
ادا در نمی آورند که ادا در آورده باشند-
بی خیال آنچه نمایش می دهند
و دغدغه ای نداشته باشند جز آنکه خوب ادا در بیاورند.
منظور دارند.
و های هنر ÷یشه های بزرگ،
خداوندان تقلید،
مراقب باشید از آنها عقب نمانید.
و هنرتان،هرچه
نویسنده :
علی - ساعت ۸:٠۱ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱۸
نیست یاری تا بگویم راز خویش
ناله پنهان کرده ام در ساز خویش
چنگ اندوهم خدا را زخمه ای
زخمه ای تا برکشم آواز خویش
برلبانم قفل خاموشی زدم
با کلیدی آشنا بازش کنید
کودک دل رنجه ی دست جفاست
با سر انگشت وفا نازش کنید
پر کن این پیمانه را ای هم نفس
پر کن این پیمانه را از خون او
مست مستم کن چنان کز شور می
باز گویم قصه افسون او
رنگ چشمش را چه می پرسی ز من
رنگ چشمش کی مرا پا بند کرد
آتشی کز دیدگانش سر کشید
این دل دیوانه را دربند کرد
از لبانش کی نشان دارم به جان
جز شرار بوسه های دلنشین
بر تنم کی مانده است یادگار
جز فشار بازوان آهنین
من چه می دانم سر انگشتش چه کرد
در میان خرمن گیسوی من
آنقدر دانم که این آشفتگی
زان سبب افتاده اندر موی من
آتشی شد بر دل و جانم گرفت
راهزن شد راه ایمانم گرفت
رفته بود از دست من دامان صبر
چون ز پا افتادم آسمانم گرفت
گم شدم در پهنه صحرای عشق
در شبی چون چهره بختم سیاه
ناگهان بی آنکه بتوانم گریخت
بر سرم بارید باران گناه
مست بودم ، مست عشق و مست ناز
مردی آمد قلب سنگم را ربود
بس که رنجم داد و لذت دادمش
ترک او کرد چه می دانم که بود
مستیم از سر پرید ای همنفس
بار دیگر پرکن این پیمانه را
خون بده خون دل آن خودپرست
تا به پایان آرم این افسانه را
دیوان اسیر
نویسنده :
علی - ساعت ۸:۱۱ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٥
حماسهی ِ جنگلهای ِ سیاهکل
راوی
اما |
|
| |
تنها |
|
| |
یکی خنجر ِ کج بر سفرهی سور |
در دیس ِ بزرگ ِ بَدَلْچینی.
میزبان
سروران ِ من! سروران ِ من! |
|
| |
جداً بیتعارف! |
راوی
میهمانان را |
|
| |
غلامان |
|
| |
از میناهای عتیق |
زهر در جام میکنند.
برای خواندن ادامه ی شعر بر روی ادامه ی مطلب کلیک کنید
___________********__________*********____________*******
************_______***********_________************_______